آخرین ورژن حماقت مدیران ولایتمدار: کلنگ زنی بر روی سنگ مرمر!

مراسم کلنگ زنی بر روی سنگ مرمر در دزفول!

آنچه می بینید مراسم کلنگ زنی روی سنگ مرمر برای ساخت مركز نازایی و درمان ناباروری دزفول است. سید محمد علی قاضی دزفولی امام جمعه دزفول با جدیت تمام کلنگ می زند و مسئولان شهری کلی خوشحال و مسرت خاطر یافته اند. با دقت به قیافه افراد حاضر در تصویر نگاه کنید. واقعا که شاهکاره. این کلنگ به دست مکار و افرادی که دوره اش کرده اند، برای من آدمهایی را تدعی می کند که همه می دانند یک کاری غلط است اما هر یک بنا به انگیزه ای که دارند چیزی نمی گویند. آخه! احمق! مگر کسی روی سنگ مرمر هم کلینگ  می زند؟ در اشل ملی هم همین حقه بازیها و کارهایی غلطی که از روز روشن تر است، توسط خامنه ای و دارودسته اش به کرات صورت می پذیرد اما همه بادمجان دور قاب چین ها به کارها و افاضات بی ارزش مقام شامخ ولایت یا رئیس جمهور کودتا به به و چهچه می گویند! باید یک بار دیگر داستان دزدان حقه باز و کودک بازیگوش کریستین اندرسن را خواند: …

مضمون این داستان به این شرح است: در زمانهای قدیم دو خیاط به شهری وارد شدند و پرسان پرسان سراغ قصر پادشاه را گرفتند. بعد از ملاقات با پادشاه، او را فریفتند که ما در فن خیاطی استادیم و بهترین لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد می دوزیم اما از همه مهمتر، هنر ما این است که می توانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلال زاده ها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرام زاده ای آن را نبیند، اگر اجازه فرمائید، چنین لباسی برای شما نیز بدوزیم، پادشاه با خود فکر کرد که چرااز اولین پادشاهانی نباشد که چنین لباس عجیبی بر تن می کند، لذا بر احترام آن دو خیاط افزود و با خوشحالی با پیشنهاد آن دو خیاط موافقت کرد و دستور داد مقادیر هنگفتی طلا و نقره در اختیار دو خیاط گذاشتند تا لباسی با همان خاصیت سحر آمیز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد. خیاطها پول و زر و سیم را گرفتند و کارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و چرخ و قیچی و سوزن را به راه انداختند و بدون آن که پارچه و نخ و طلا و نقره ای صرف کنند، دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان می دادند که گفتی مشغول دوختن لباس اند. هر روز خدمتگزاران شاه نیز طلا و نقره نزد خیاط ها می آوردند و آن دو خیاط، چون سیاهی شب غالب می شد به بهانه هایی از قصر خارج می شدند و مجموعه جواهراتی را که در روز بدست آورده بودند شبانه از شهر خارج می کردند و فردای آن روز دوباره تقاضای طلا و نقره بیشتر می کردند. روزی پادشاه نخست وزیر را به دیدن لباس نیمه کاره فرستاد اما صدر اعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید. از ترس آن که مبادا دیگران بفهمند که او حلال زاده نیست، با جدیت تمام زبان به تعریف از لباس و تمجید از هنر خیاطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار تهیه لباس به خوبی رو به پیشرفت است. مأموران عالی رتبه دیگر هم به تدریج از کارگاه خیاطی دیدن کردند و همه پس از آن که با ندیدن لباس به حرام زادگی خود پی می بردند، این حقیقت تلخ را پنهان می کردند و در تأئید کار خیاطان و توصیف لباس بر یکدیگر سبقت می گرفتند. بالاخره نوبت به خود پادشاه رسید و او به خیاط خانه سلطنتی رفت تا لباس زربافت عجیب خود را به تن کند. البته چیزی ندید و پیش خود گفت معلوم می شود فقط من در میان این همه حلال زاده نیستم. پس در کمال دیرباوری و ناراحتی، ناچار وجود لباس و زیبایی و ظرافت آن را تصدیق کرد و در مقابل آیینه ایستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خیاطان پس می رفتند و پیش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمی گفت و ناچار دائما از داشتن چنین لباسی اظهار مسرت نیز می نمود. سرانجام قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه ی تازه را بپوشد و خلائق همه او را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در دو سمت خیابان ایستادند و پادشاه لخت با آداب تمام، با آرامش و وقار از برابر آنها عبور می کرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس او را در دست داشتند تا به زمین مالیده نشود. درباریان، رجال، و وزیران با احترام و حیرت و تحسین پشت سر پادشاه در حرکت بودند. مردم نیز با آن که هیچ کدامشان لباس بر تن پادشاه نمی دیدند، از ترس تهمت حرام زادگی غریو شادی سر داده بودند و لباس جدید را به پادشاه تبریک می گفتند. ناگاه کودکی از میان مردم فریاد زد؛ «این که لباس به تن ندارد؛ این چرا برهنه است؟» هر چه مادر بیچاره اش سعی کرد او را از تکرار این حرف منصرف کند، نتوانست. کودک دوباره به سماجت گفت: «چرا پادشاه برهنه است؟» کم کم یکی دو بچه دیگر نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچیان با تردید این حرف را برای هم نقل کردند و دیری نگذشت که جمعیت یکپارچه فریاد زد که «چرا پادشاه برهنه است؟» و چرا … و چرا …
حال نیز همان داستان به شکلی دیگر تکرار شده است. در داستان کریستین آندرسن، پادشاه به این خاطر با پیشنهاد آن دو خیاط موافقت کرد که کسی باشد که کاری شگفت می کند، حال سئوال این است که امروزه به کدامین دلیل افرادی حاضر می شوند تا لباس «خیاطان شیاد»، را بر تن کنند؟

منبع عکس و خبر ، منبع نوشته داستان

3 Responses to “آخرین ورژن حماقت مدیران ولایتمدار: کلنگ زنی بر روی سنگ مرمر!”


  1. 1 asghar ژانویه 6, 2011 در 8:10 ق.ظ.

    بگذار کلنگ بزنه
    تا ماتهتش پاره بشه
    خودت رو ناراحت نکن داداش

  2. 2 اهالی امروز ژانویه 6, 2011 در 9:01 ب.ظ.

    از بابت دعوتنامه بسیار ممنون

  3. 3 کلنگی ژانویه 7, 2011 در 2:49 ب.ظ.

    خوب شاید داره کلنگ فضای سبز داخلی ساختمان احداث شده را میزنه بابا!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s